
پروردگارا سپاس ...
امروز هم سرشارم !
سرشار از رفتن و خواهشی از ایثار ...!
سروش مهربانی لحظه ای افقهای سیاه اندوهم را با طراوتی بارانی بغض می گشاید
ونجوایی جادویی لحظه هایم را به شمیم عاشقی هایت پیوند می دهد
من گم می شوم ...
ایثار هم ...!
تو می مانی و من که زائر جاده های توام !
مرا ببخش اگر لحظه های فراوانی را بین ماندن و رفتن به تردید، در خوابم ...!
آنروز که مرا از باغ بهشت بیرون میکردند، زجه میزدم ، گریه میکردم !
ترس از این سفر ناخواسته مرا به التماس کشاند ، پس التماس کردم !
فرشتگان در حالی که چشمشان تر بود ! مرا از باغ انداختند بیرون !
فریادهایم را هیچ کس نشنید !
با مشت به در کوفتم و باز بیقراری کردم .
بیرون از باغ سرد بود .
بیرون از باغ هزار جانور درنده درکمینم بود .
بیرون از باغ هیچ چشم محبت آمیزی منتظرم نبود.
خود را تنها دیدم ... تنهای تنها !
بخاطر حماقتم همه چیزم را از دست داده بودم .
میان ترس و دلهره و افسوس صدایی از داخل باغ گفت :
منتظر باش ! روزی ، کسی را به سراغت خواهم فرستاد!
اما امروز برو !
امروز سالها ازآنروز میگذرد و من همچنان منتظرم و هر شمیمی
را و هر رنگی را و هر صدایی را به دنبال نشانه ای از او که خواهد
آمد جستجو میکنم . آن اوایل منتظر بودم از پشت درختهای دور
سر درآورد ولی تازگیها فکر میکنم که او همیشه بامن بوده است !
و شاید باید بیشتر توجه کنم تا صدایش را بشنوم !
یک چیز دیگر و آن اینکه هر وقت مهربان میشوم احساس یکی بودنم
عمیق تر و قویتر می شود.
خسته ام ، راه درازی را پیموده ام اما شادم چون احساس میکنم
که به زودی صدای زنگ بازگشت را خواهم شنید!

نمیدانم ! شاید پاسخت را ننویسم ، ولی یقین دارم که پرسشت را خوب میفهمم !
من دستهای مهربان خدا را دیدم که از غصه های بی پایان کودکی که
هنوز دروغ گفتن را نمیفهمید کبوتری ساخت که
در آسمان سرزمینم بی غصه پرواز کند !
مرزی نیست !
فاصله ها در حجم پرطپش نیاز ، هر روز خنده دارتر می شوند !
نماز ...؟!
نماز ، آخرین توقفگاه نیاز من بود !
بالهایم را ببین ... برای پرواز لحظه ها را با نجوای نسیم وضو میگیرد !
و رهایی آیتی است که پریدن را باور کنیم .
این تمام آن چیزیست که کودکانه دوستش دارم .
شاید در هذیانهایم پاسخی یافتی !