تبليغاتX
گاهي از من ياد كن،وقتی لادنها را ديدی .،وقتی پرستو ها آمدند .وقتی مهتاب برگونه هايت، بوسه می زند . من درشرق نگاه تو ، بر احساسی مبهم ،به سیاحت خدا نشسته ام .آری ،آری، من درکنار توام و شاید در طلوعی دیگر ،کسی چه می داند ؟برکنار ساحل نیل به تماشای سعی رود،برای رسیدن ،نشسته ایم ! ای همسفر دیر آشنای من ،یادکن ازمن وقتی لادن ها را دیدی . شبهاي لاهيجان
شبهاي لاهيجان
سيب

درآن سال درخت سيبی كه كاشته بودم يك سيب داد.

هرروزصبح قبل ازاينكه دست وروی خود رابشويم باانگشت گوشه

پرده راكنارميزدم وبه آن خيره می شدم .يك حس عاطفی بين من

وآن سيب كه هرروزبزرگترمی شدشكل گرفته بود.ولی هميشه

يك دغدغه داشتم اينكه نكندشوت سركش پسرم سيب وبرگ

ودرخت رابه هوابفرستد.باوصف براينكه تابستان هم درراه بود. 

تصميم گرفتم مسئوليت حفاظت ازسيب رابه پسرم بسپارم .چه ترفند جالبی !

كلی ازنبوغ خودم كيف كردم .

- گوش كن سيامك تونگهبان سيبی وتارسيدنش كسی حق نداردآن رابچيند .

تعطيلا ت تابستانی بچه هاشروع شده بودوحياط پشتی خانه ما رسمابه زمين

فوتبال وكشتی وشلنگ تخته بچه هاتغعيرماهيت داده بود.وجود كيميا دخترخواهرم

درخانه ما باعث ميشدسيامك مهارنشدنی شودولی چاره ای نبود.

می شدحدث زدكه تايك هفته ديگرسيب رسيده قرمزی رادرجمع چهارنفره خانواده

داشته باشيم ومن  بايك برش استادانه آن رابه چهارقسمت مساوی تقسيم كنم .

ازاداره كه آمدم تصميم گرفتم طبق معمول يك استراحت مختصری بكنم وبعدچند

ساعتی سيربنشينم وكتابهای نخوانده ای راكه دركتابخانه خاك می خوردرابخوانم .

من به سروصدای بچه هاموقع استراحت بعدازظهرعادت داشتم ،ولی آن روزانگار

بچه هاداشتندبرای هم قصه ميگفتند ،چون هيچ صدايی ازآنهادرنمی آمد.

چشمانم رابستم كه ناگهان دلشوره غريبی دلم رالرزاند.بسرعت بلندشدم و

پرده راكنارزدم .كيميابودوسيامك كه دستش رادرازكرد وسيب راچيد.

زبانم بندآمده بودنمی توانستم دادبزنم .خشم زياداعصابم رافلج كرده بود.بسرعت

ازاتاق خارج شدم وپله هارادوتا،سه تارفتم پائين وواردحياط شدم .كيميا باديدن

حالت عصبانی چهره ام خودش راپشت سيامك كه مثل گچ سفيدشده بود،قايم كرد

بطرف آنهارفتم ولی اتفاقی افتادكه شرح آن آسان نيست .

تمام معصوميت وندامت پدرومادرمان ،آدم وحوارابرای لحظه ای آشكاراديدم .وديدم

كه انسانی ديگربعدازساليانی به درازای ابديت همان اشتباه راتكراركرد .ازهجوم

حقيقت نزديك بودقلبم ازكاربايستد.چشمانم ازاشك پرشده بود.جلورفتم وبچه ها

رادرآغوشم فشردم ،بوئيدم وبوسيد م دلم برای غربت آدم سوخت .سيامك با

گريه می گفت: بابامراببخش .آنهارابوسيدم ودرحالی چشمانم تربودگفتم :تورا

می بخشم پسرم ،تورامی بخشم عزيزم .

امسال درخت مابه اندازه تمام همسايه هايمان سيب آورده ،ومن يادگرفتم كه بايد

ديگران دورافتاده ازخانه راببخشم .شايدروزی برسدكه من هم به خانه بازگردم .

2 نوشته شده سه شنبه سوم خرداد 1384ساعت 20:32  توسط علي رجب پور نخجیری   |