به پاکی صداقت .
مثل گل ،لطیف .
همچو ن باران ،پرازطراوت .

راستی ما در کودکی خود چه چیزی را جا گذاشته ایم ؟؟؟؟
من هربارکودکی رامی بینم
یادم می آید چقدر بد شده ام !!!!!!!!!!!!!!
در دل من چیزی است، مثل یک بیشه نور ،مثل خواب دم صبح
و چنان بی تابم که دلم می خواهد
بدوم تا ته دشت ،بروم تا سر کوه
دورها آوایی است که مرا می خواند
سهراب سپهری
باسپاس از دوست خوبم کهکشان
شب هنگام همخوانی همه چيزدرهستی
جيرجيرك وغوك ،بادوآسمان ،چشمه ورود
وقتی عطش افتادن يك قطره آب درتوشكفت
نينوائی است كه توراسحركند
توبدنبال صداتاخداخواهی رفت
اين صداميخواند،اين صداميگريد،اين صداميخندد
پرسشی كن ازاو،به تومی گويداو،كه چرا؟
دل توغمگين است ،روح توسنگين است
شب توبی اختر،بام توبی كفتر
ظهرتفتيده يك تابستان ،زنجره دادنزددردستان
شوق ديدارعزيزی درصف ،بانی يی فوت زدن دركف
مادرت قصه نگفت
پدرت خنده نكرد
هيچ آهنگی حس پروازنداد
سركوهی نزديك ،روح توكزكرده
همه انديشه او،پركشيدن به افق های بعيدی است كه گم شددرمه
يادايام بخير

گلهای آفتاب گردان را نیز یارای گفتن از خورشید نبود.
کالبد بی برگ درختان، پلی بسوی ظلمت ابدی بود.
آسمان سیاه بود.سیاه ،سیاه .
خفاشان ظلمت پرست ،هر گوشه ای رابه دنبال جنبشی، می جستند.
هیچ تلاشی برای حیات نبود.هیچ صدایی ،حتی از دورترین مرغ جهان ،بگوش نمی رسید.
همه ظلمت پرستان عالم ،منتظر جلوس ابلیس پیروز، بر اریکه سلطنت زمین بودند.
همه جغدان ویرانه نشین ،سرود وحشت آور تاریکی را،یکصدا آغاز کردند.
آری دیگر هیچ امیدی نبود.وحشت و تاریکی و مرگ فرجام زمین خواهد شد و عاقبت، ابلیس
وارث زمین خواهد بود.
در واپسین لحظات خاموشی ابدی ،سپیدار فرتوت وبی برگ ،با رمقی که به اندازه یک فریاد بود،
نالنده و دلتنگ پرسش کرد: پس کجایند یاران خورشید؟!
عفریت تاریکی، درنگ کرد .جغدان خاموش شدند و خفاشان برشاخه های سپیدار آویختند.
سپیدار مرد.
همهمه ای جادویی درمیان جنگل پیچید.گلهای آفتاب گردان، تکانی خوردند.
وعلفهای خشک پای سپیدار، خش خش کردند.
در مقابل دیدگان تمام ظلمتیان ،هزاران شب تاب ،قهرمانانه به هرسوی پریدند.
ابر، بغض خشکی را که در گلو داشت ،شکست .رعدی پرهیبت ،برپیکر سپیدار نواخت
وآتشی جاودانه بر پاشد که خفاشها را، بی ترحم سوزاند .
از سوختن جنگل خشک ،طوفانی به پاخاست که ابرها را، به نهیبی پس راند.
پرتو نوری زیبا ،بر پهنای دشت تابیدن آغاز کرد.
واینچنین شد که در واپسین لحظات سیطره تاریکی ،نور پیروز گشت .

من قرنهاست که بدنبال یک احساس مبهم ازکوچه ها می گذرم .
و در آن شب ،عشق آخرین واژه ای بود که من شنیدم .
از دهانی که نور از آن جاری بود......

چندسال قبل كه دربانك صادرات چهارپادشاه ،حقوق بازنشستگان راپرداخت مي كردم ،گاهي
كه سرم خلوت مي شد،مي نشستم وپول شمردن شان رانگاه مي كردم .
درحين شمارش باهم حرف مي زدندوشوخي مي كردند .گاهي بلند،بلندمي خنديدند.وخاطراتي
را كه باهم داشتندبه يادمي آوردند.تصوري كه نسبت به آنهادارم به من حكم مي كرد كه سعي
كنم ،رفتارم توام با نوعي احترام صادقانه باشد.
يك روزكه مشغول كاربودم ،صداي همهمه اي ازميان جمعيت مشتريان بانك، توجه ام راجلب كرد.
يكي ازبازنشسته هابودكه به دليل كهولت سن ،فشارخونش پائين آمده بودوحالش بدشده بود.
دويدم ويك ليوان آب قندبرايش آوردم .آب قند را كه خورد روبه من كرد و گفت الهي درمونده نشي
جوون .احساس كردم دعاي اودرتمام آسمانها پيچيد وقلبم ناگهان ازشادي پرشد.توضيح نمي دهم
ولي بعدازآن، بركت دعاي آن روز پيرمرد را بارها درزندگي ام تجربه كردم .
اين آخرين باري بود كه اوبراي گرفتن حقوق به بانك ما آمد. جوياي حالش شدم گفتند:مريض است .
مدتي بعدمحل كارم تغعيركرد.تا اينكه امسال همينطوركه بايكي ازدوستانم درخيابان" پردسر"قدم
مي زدم، نمي دانم چطورشد،رفتم" آسيد مرتضي "اولين عكسي كه ديدم ،چهره دوست داشتني
آن مرد بود.راستي شما فكرمي كنيد،حكمت اين ماجراچه بود؟
پدربزرگها و مادربزرگها را از يادنبريم .
_" سفرت بخير! اما،تو و دوستي،خدا را
چو از اين كوير وحشت،به سلامتي گذشتي
به شكوفه ها،به باران
برسان سلام ما را "
شفيعي كدكني