تبليغاتX
گاهي از من ياد كن،وقتی لادنها را ديدی .،وقتی پرستو ها آمدند .وقتی مهتاب برگونه هايت، بوسه می زند . من درشرق نگاه تو ، بر احساسی مبهم ،به سیاحت خدا نشسته ام .آری ،آری، من درکنار توام و شاید در طلوعی دیگر ،کسی چه می داند ؟برکنار ساحل نیل به تماشای سعی رود،برای رسیدن ،نشسته ایم ! ای همسفر دیر آشنای من ،یادکن ازمن وقتی لادن ها را دیدی . شبهاي لاهيجان
شبهاي لاهيجان
سهراب
SohrabSepehri.com

SohrabSepehri.com

SohrabSepehri.com

SohrabSepehri.com

SohrabSepehri.com

SohrabSepehri.com

SohrabSepehri.com

SohrabSepehri.com

SohrabSepehri.com

SohrabSepehri.com

SohrabSepehri.com

SohrabSepehri.com

SohrabSepehri.com

SohrabSepehri.com

SohrabSepehri.com

SohrabSepehri.com

SohrabSepehri.com

SohrabSepehri.com

SohrabSepehri.com

SohrabSepehri.com

سهراب سپهری

2 نوشته شده یکشنبه سی ام مرداد 1384ساعت 22:37  توسط علي رجب پور نخجیری   | 

به سادگی سوگند به خدا !!!!!

برنردبان تکرار،من، ایستاده ام .

وبه سادگی سوگند به خدا،به دریوزه گی دخترکی می نگرم که موهایش از موهای دخترم کوتاه تر است.

آه ، ای قاصد روزهای بی تکلیفی ، به پادشاه تمامی سرزمینها بگو :

هنوز نگاهمان، بستر نمور و تاریک قارچهای غفلت است .  

 

2 نوشته شده چهارشنبه نوزدهم مرداد 1384ساعت 22:18  توسط علي رجب پور نخجیری   | 

دلنوشته های یک دوست

به‌روی شانه‌های تو نشسته است
کودک درون تو
کودک گذشته‌ها
و با اشاره راه را
نشان گام‌های خسته‌ی تو می‌دهد
اندکی درنگ کن
نگاه کن
به امتداد سبز دستهای او ...

 درجستجوی بهار

2 نوشته شده دوشنبه هفدهم مرداد 1384ساعت 19:59  توسط علي رجب پور نخجیری   | 

آخرین ابر

من در آخرين ترديدم ،به لبخند يک سيب ،شکفتم و دانستم که درهيچ جای باغ گلی،بدور از نوازش باغبان نشکفت .
ودرآن لحظه شنيدم که سهراب گفت :زندگی سيبی است ،گاز بايد زد باپوست .ومن سبز گشتم ،سبز ،سبز.وآنچنان بالهايم نيرومند گشت که بی فاصله تا *سدر پريدم .و نور راديدم که لبخندی به لب داشت و به اشاره ، آخرين ابر درافق را نشانم داد و گفت او خواهد آمد.
تقدیم به (می بی رنگ )

2 نوشته شده جمعه چهاردهم مرداد 1384ساعت 0:45  توسط علي رجب پور نخجیری   | 

چه کسی می داند ؟
In God's Hands
2 نوشته شده چهارشنبه دوازدهم مرداد 1384ساعت 23:3  توسط علي رجب پور نخجیری   | 

وبلاگ
 

گاهی وقتها می شه که دلم میخواهد باکسی حرف بزنم ،حرفهایی که درهرجایی نمی شه  گفت .

حرفهایی که اگر طرف صحبتت ،اهلش نباشه  ،به تو می خنده  و می گه  :دلت خوشه !

ومن تعجب میکنم ،باوجود اینهمه آدمی که دور و برم هستند،گاهی وقتها اونقدر تنها می شم که

دلم می گیره .

می آم می شینم پشت کامپیوتر ،تو وبلاگم چیز می نویسم ،احساس می کنم که این فرصت رو

دارم که آدمهای بیشتری مخاطب من باشن .چه خیالی ؟!.... اینجا بدتر از اونجاست !

همه عجله دارن .می آن نظر می دن ،خوب بود،زیباست ،آخرش می گن به ما سر بزن .یعنی

سر کاری !

ای کاش ،میون اینهمه آدمهای دنیا یکی بود که من احساس می کردم بی تابشم ،می تونم

به حرفهاش گوش کنم و براش یه دنیا حرف بزنم وبهم نگه، دلش خوشه !بهم بگه چقدر دلمون

برای هم تنگ میشه ،چقدر ماباهمدیگه، دلمون خوشه .

آخرش یه توضیح بدم که سو ء تفاهم نشه !

یه روح تشنه معنویت ،از نوع شرقی اش !

 

2 نوشته شده پنجشنبه ششم مرداد 1384ساعت 23:37  توسط علي رجب پور نخجیری   | 

روزمادر
 

Mother & Child

 امروز توی راه ،کامیونی ازماسبقت گرفت .پشتش نوشته شده بود:

بیمهء ،دعای مادر.

2 نوشته شده چهارشنبه پنجم مرداد 1384ساعت 0:18  توسط علي رجب پور نخجیری   | 

نردبان

در آدمی، عشقی و دردی و خارخاری و تقاضايی هست كه اگر صد هزار عالم ملك او شود نياسايد و آرام نيابد.اين خلق به تفصيل در هر
پيشه ای و صنعتی و منصبی و تحصيل نجوم و طب و غير ذالك می كنند و هيچ آرام نمی گيرند.
 زيرا آن چه مقصود است به دست نيامده است. آخر معشوق را "دلارام" می گويند، يعنی كه دل به وی آرام گيرد. پس به غير چون آرام و قرار گيرد؟ اين جمله ی خوشی ها و مقصودها چون نردبانی ست و چون پايه های نردبان جای اقامت و باش نيست، از بهر گذشتن است.
 خنك او را كه زودتر بيدار و واقف گردد، تا راه دراز بر او كوته شود و
در اين پايه های نردبان عمر خود را ضايع نكند.

    فيه ما فيه

لاله


2 نوشته شده یکشنبه دوم مرداد 1384ساعت 23:55  توسط علي رجب پور نخجیری   | 

نورگفت ....
.....به او گفتم :آسمان آنطرف رود، آبی اش تند تر است!

خندید و گفت :آری ....آری . 

2 نوشته شده یکشنبه دوم مرداد 1384ساعت 23:15  توسط علي رجب پور نخجیری   |