خیلی وقتها که به روزهای کودکی ام فکر می کنم ،این سوال رو از خودم می پرسم که چرا اون روزها اینقدر قشنگ بود ؟آخرین باری که تاب سوار شدم ،پارسال تابستون بود ،سرجمع ده تا تاب بلند خوردم که نزدیک بود از ترس افتادن، سکته کنم !
بچه که بودم یک تاب خونه پدر بزرگم بسته بودیم که سر اینکه کی بلند تر تاب می خوره مسابقه می گذاشیم .
علت اینکه امروز من از تاب خوردن لذت نبرم اینه که ،هی حساب می کنم این تاب تحمل وزنم رو داره ؟!اگه بیفتم چی ؟اگه شاخه درخت طاقت نیاره چی ؟اگه هیچی هم نشه ، یه وقت یکی من و ببینه ،آبروم می ره !! آخه من یه..... حسابگری داره مارو بدبخت می کنه ،باز ولش نمی کنیم !!
امروز کدوم لباسم رو بپوشم ؟با کی ارتباط بر قرار کنم که بعدا به دردم بخوره ؟
چیکار کنم که همه فکر کنم من بهترینم !؟
بقول کوئیلو هر روز شخصیت "دیگری "داره پر رنگتر می شه و کودک وجود ما داره از نفس می افته .افسوس ،افسوس ،افسوس .
برای دوستم (چند قدم نزدیکتر به خدا)
نگاه خيره ام ، سر مي خورد از ارتفاع پنجره اي که، مي برد مرا به آرامش شبهاي لاهيجان.نسيم، براي ورودش به حيات روياهايم به پرده ها التماس مي کند!گاهي ناودان خانه، که گويا از باران عصر سرما خورده ،عطسه مي کند ! سرم را بيرون مي آورم از پنجره .
عطر خدا مي آيد !
نسيم ،تند، تند مي بوسد صورتم را .
در هنگامه’ عشقبازيِ من ولحظه ها و نسيم ،شنيدم که دخترک همسايه از پدرش پرسيد:" بابا ،راستٍ که مي گن، مامان رفته پيش خدا ."

گاهي از من ياد كن،وقتی لادنها را ديدی .،وقتی پرستو ها آمدند .وقتی مهتاب برگونه هايت، بوسه می زند .
من درشرق نگاه تو ، بر احساسی مبهم ،به سیاحت خدا نشسته ام .آری ،آری، من درکنار توام و شاید در طلوعی دیگر ،کسی چه می داند ؟برکنار ساحل نیل به تماشای سعی رود،برای رسیدن ،نشسته ایم !
ای همسفر دیر آشنای من ،بهرنگ !یادکن ازمن وقتی لادن ها را دیدی .
تقدیم به دوست عزیزم (درجستجوی بهار )

پشت تصویر زندگی، به انتظار ترانه ای بودم .
آرام ،آرام ،صدای قدمهای هیجان را شنیدم .
من عادتی دارم از همیشه ای دور ،که با صدای قدمهای هیجان، چشم به دستهایش می دوزم .
این بار در دستان مخملینش ،برایم شمیم خوش خاطره ای را از خانه کودکی هایم داشت .
خاطره ام را بوئیدم .عطر مادر بزرگ بود ،با همان مهربانی روزهای قبل از مدرسه .
عطر خاطره ام آهنگین بود .آهنگ لالائی مادرم ،وقتی من خوابم نمی برد.
آه ،چقدر ستاره ها به من نزدیکند!
صبح ها ،کنار شالیزار پدر بزرگ ،دنبال تخم اردک می گشتم !
شهریار می گفت :بعضی از اردکها تخم طلا می گذارند .
رویای پیدا کردن تخم طلا هرگز رهایم نکرد .
چه کسی می داند اردک تخم طلا،پرهایش چه رنگی است ؟!
پشت خیال شب ،درمسیر نگاه دب اکبر بر وسعت زمین ،ترانه ای جاریست .
و دست من، برای چیدن یک ستاره ،به بالهای یک شب پره التماس می کند .
لحظه ها به تعنه می گویند :ستاره ها خوابشان می آید .
یک بار دیگر ،رخوت و بی حوصله گی از پله های تعنه’لحضه ها بالا می آید ، در چشم من خیره می شود ،و به آوازی ملال آور، پایان شبی دیگر را ،برای امیدهایم می خواند .
در غوغای فریاد زنجره ها،در ظهر آفتابی قلبم، کسی به تاکید و هشدار گفت انگار !"با بال شب پره ها ،ستاره نمی توان چید ".
دل را خبری در قفاست ،
ترا که خدایت
هزار چشم برای تماشا،
هزار ترانه برای خواندن،
هدیه خواهد آورد،
چه آیاکم از رستگاریت هست ؟
شک شب را
با شروع شعله ای به صبح بخوان ،
که این رنج نا برابر
تفسیر مکرر تاریخ است .
زخمه ای از:بازسرائی اوستا