شبی پاییزی است. کوچه های روستا از سوز سرما خالی از عابران همیشگی اند. پنجره ای روشنایی کوچه را تامین می کند. گویی ابرها غم در سینه دارند. امشب، بغض آسمان در گلوی فرزندانی است که در کاهگل اتاقی به دور مادرشان حلقه زده اند. پسری قرآن می خواند. شوهری دانه های تسبیح می اندازد. دخترانی که سلامتی مادر تمام آرزوهای جوانی بکرشان بود، می گریند. خانواده ای تکیه گاه خود را به بدرقه نشسته است. آنها فرا رسیدن مرگ مادر را بی هیچ باوری به نظاره نشسته اند. پایان قطره های سرم بالای بستر مادر، آغاز قطره های غمی است که کودکان را در غم مادر فرو می برد؛ اشک هایی که می چکد تا شوربختی خانواده ای را به پرواز روح مادر تلخ تر کند. قطره های سرم همچنان می چکد. مادر بر قالی سرخ اتاق آرمیده و ثانیه های رسیدن مرکب مرگ را انتظارمی کشد. لختی بیش نمانده است. قرآن می خوانند. صدای نفس هایش به شماره افتاده است. حالا پدر نیزناباورانه می گرید. گویی فردا را نخواهد دید. باد می وزد. پنجره ها می لرزند. حضور فرشته مرگ را احساس می کنی. «چرا راحتش نمی کنی خدا!»، پسرش با صدای بلند می گرید و خواندن سوره دیگری را آغاز می کند. یک سال است که بستری است. شوهری می گرید. دیگر زیبایی مادر به فصل خزان نشسته است. خاطره ها رژه می روند. بهار زندگیش چه غمگنانه به پاییز گرایید. او دیگر خاطره ایست که هنوز نفس می کشد. آیا شام آخر است؟! گاهی بازمی ایستد و دوباره گرمای بازدمش را به سختی می توان احساس کرد. اما هنوز پاهایش گرمند! خوشا نامی که مادر دارد. پیکر بی جانش نیز تسلی بخش فرزندان است. شاید مرگ درنگ کوتاهی بین ماندن و رفتن باشد؛ دمی تا بر نیامدن بازدمی. پس خوشا رفتنت که آزادی است. دیگر چشمانم نمی بینند. مادر نیز نفس نمی کشد. چراق اتاقی کاهگلی خاموش می شود و فرزندانی بی مادر. این پایان یک زندگی است. خدا می بیند و سکوت می کند. جشمها بغض گلویم را می گریند. باد سردی می وزد. چلچله ای از لانه اش می پرد. مادری می میرد.
نوشته شده توسط دوست و همکار عزیزم احسان ابدیخواه
درآمدنم رفتنی پنهان بود !
همه ترسم از رفتنی ست که آمدنم را بشارت می دهد!
می خواهم طوری باشم که آمدنی در آن نباشد .
آری" بودا" این راز را خوب می دانست !

به او گفتم خسته شدم از این همه گرفتاری !
گفت گرفتاری ها را با بردباری تحمل کن ،روح تو به آن نیاز دارد!
گفتم روح من خسته است .
گفت خستگی روحت را با عشق فراموش کن .
گفتم منظورت را نمی فهمم !
خندید و گفت خواهی فهمید .
گفتم خدا هم مرا فراموش کرده !
گفت درک تو از خدا ناقص است .
گفتم احتیاج دارم بیشتر در مورد خدا بدانم .
گفت هرچه بیشتر تلاش کنی کمتر می فهمی !
گفتم پس چگونه درکم را از خدا بیشتر کنم ؟!
گفت خودت را بشناس !
لحظه ای ساکت شدم ...
به من نگاه می کرد !
آهسته گفتم ، این را هم نمی فهمم !!!
حرفی نزد ولی از نگاهش فهمیدم که گفت :این یکی را حتما باید بفهمی .

جایی برای گلایه نیست !
همه کوهها که نباید سبز باشد ، تازه ! گیرم که یکی آمد و گفت :گریه کردن قدقن !
می توان با خیال غربت آدم خوابید و گریست !
جایی برای گلایه نیست !