من از همه فریادهای بی صدا و مفاهیم بی انتهای تاریخ می آیم .....
من از تکرار یک تردید برای تنها یک امید، مثال ابربهاری می آیم .
مرا به لحظه ای درنگ در آبی چشمان دریایی ات میهمان کن که خسته از این سفرم .
عشق در اصالتی بی پایان آرمیده است
و دستان نیاز آلوده من در جستجویی کور،کتاب روزمرگی خاطراتم را به دنبال لحظه ای که
هرگز نیامده است ،ورق می زند !
برایت دلتنگم ، بیا !
برای یک دوست ........
من یک علامت سوال بودم ،اول یک جاده پر از کلمات سخت .
کسی مرا نمی دید یا اگر می دید مکث نمی کرد که بگوید : چه مرگت هست ؟! چرا اینجایی ؟!
تا اینکه تو آمدی .
همه کلمات را با حوصله خواندی و معنی کردی .
حالا مشکل جدیدی دارم ! از اینهمه معنی که توی این جاده بود ، تبدیل شدم به یک علامت تعجب !
البته اینجا ، آنجایی نیست که قبلا بودم .شبیه اول یک جاده هست ،اما جاده ای در خلاء !
فکر کنم شنیدم که می گفتند : اینجا وادی حیرت است !