درهیاهوی بی توقف خدایان اساطیری
درجنگ ابدی تقدیر و خواهش
من اما با نگاهی لبریز از سوال آمدم .
و نجوایی که پیوسته می خواند شرح عاشقی های تو را که گویا تا رسیدن به
وسعت سبز خدا رهایم نخواهد کرد.
ای هم آغوش نهان ، ای مهربان
من کنون، برگذرگاه زمان
پای در رکاب باره ای لرزان
رو بسوی مقصدی درمه ولی روشن به عشق بی کران، دارم .
آهنگ صدای مهربانت را می شناسم
طنین رعد آسای طپش قلب نگرانت را که هر روز همچون مادری رفتن فرزندش را
به کارزاری بی بازگشت بدرقه میکند ، می دانم .
ولی ای یار دیرینه من
ای همسفر بی کینه من
چگونه ،چگونه رها شوم از اسارتی که یادگار مادرم حواست ؟!
روزهایی که هنوز کبری تصمیمش را نگرفته بود!
ومن از پنجره اتاقی که به حیاط خلوت خانه پدربزرگت باز میشد عاشقانه به خندهایت نگاه می کردم ،
و بدون آنکه طعم گس عشق را بشناسم ولع خوردن این میوه ممنوعه مرا به خطر کردن وا می داشت
افسوس که پدر بزرگت درست وسط تابستان قبل از آنکه وقت چیدن میوه هابرسد
خانه را فروخت و رفت و من ...
امسال عید تو را دیدم .چقدر غمگین بودی ؟!
زهرا دختر خاله ام ، همان که با او دنبال قاصدک می گشتیم تا آرزویمان را به گوش خدا برساند ،
می گفت :همسرت ترکت کرده ،بخاطر آنکه نتوانستی کودکی داشته باشی تا خندهای زیبایت را به
او هدیه کنی .
نه این عادلانه نیست!
شاید همسرت نیز هرگز طعم گس عشق را نچشیده بود؟!
روی ماهتان را می بوسم ![]()
نوروزتان پیروز.............