ناگهان بود که تکرارصدا در تپش قلب کبوتر خندید.
ناگهان بود که بی وزنی یک پر به حقیقت پیوست .
ناگهان بود که اسم شب و آن راز مگوی ، رازگونه به سر کوچه بی دینی من ،
مثل یک سوتک دور ، خواب تنهایی و تکرار مرا نرم ربود .
آه از آن سرو صبور !
سالیان را بنشست
تا بگوید به نگاه
در زمانی محتوم
شوق مرموز تب زنجره را
معنی پرکشش پنجره را
تا بگوید لبخند
تا نخواهد نیرنگ
راز بیداری گل
راز پرواز کبوتر تا شب
راز بی چیزی من .
.........................آه از آن سرو صبور !
لب من از کلمات
دل من از جملات
فکرم از شوق حیات ، لبریز است .
شرح این قصه پس از این همه سال ...!؟
آه ای سرو صبور، باز لب بگشا و بگو
راز پیچک
راز موج
راز بی حاصلی قله و اوج !
باز لب بگشا و بگو
عشق، آمدنیست نه آموختنی
شعر، ناگهان می آید
مثل شوق پرواز
مثل بیدار شدن بعد از خواب
مثل یک خلسه شاد
مثل یک مستی ناب بعد یک جرعه محبت .
ناگهان بود که تکرار صدا در تپش قلب کبوتر خندید.
ناگهان بود که رستن به حقیقت پیوست .
آرزوهامان چه کوچک بود !
شادیهامان بزرگ !
شادیهامان چه کوچک شد!
آرزوهامان بزرگ !