تبليغاتX
گاهي از من ياد كن،وقتی لادنها را ديدی .،وقتی پرستو ها آمدند .وقتی مهتاب برگونه هايت، بوسه می زند . من درشرق نگاه تو ، بر احساسی مبهم ،به سیاحت خدا نشسته ام .آری ،آری، من درکنار توام و شاید در طلوعی دیگر ،کسی چه می داند ؟برکنار ساحل نیل به تماشای سعی رود،برای رسیدن ،نشسته ایم ! ای همسفر دیر آشنای من ،یادکن ازمن وقتی لادن ها را دیدی . شبهاي لاهيجان
شبهاي لاهيجان
فلسفه بودن

پشت اصرار من و فاصله ها

پشت تقدیر

پشت همبستری سرفه و آه

پشت دیدار عزیزی در طرف سرخ جهان

پشت لبخند ملیح یک دختر

پشت درها

پشت دلتنگی پرسوز همه عاشقی ها

پشت تازگی یک دیدار

پشت دلدادگی یک رویا

پشت سنتور و رباب

پشت بیچارگی همه قافیه ها

پشت بن بست شب و معبر روز

پشت دیوانگی یک دریا

پشت خواهش

پشت قرآن و دعا

پشت بازیگری همه شب پره ها

پشت سیمان

پشت آهن

پشت کاه

پشت کشدارترین خنده ما

زندگی خالی نیست

زندگی بازی نیست

زندگی باران لطیفی ست که می بارد

زندگی قصه پر رمز صدایی ست که می خواند

زندگی آه بلندی است که آدم سرداد

زندگی نیست ، کشمکش خیر و بدی

زندگی شاید

فرصت ناب پریدن به هواست

زندگی زاده زایندگی عشق و خداست

زندگی فلسفه بودن ماست .

2 نوشته شده چهارشنبه دوازدهم مهر 1385ساعت 22:52  توسط علي رجب پور نخجیری   | 

سوره تماشا

به تماشا سوگند
و به آغاز كلام
و به پرواز كبوتر از ذهن
 واژه اي در قفس است
 حرفهايم مثل يك تكه چمن روشن بود
 من به آنان گفتم
 آفتابي لب درگاه شماست
كه اگر در بگشاييد به رفتار شما مي تابد
و به آنان گفتم
 سنگ آرايش كوهستان نيست
 همچناني كه فلز زيوري نيست به اندام كلنگ
در كف دست زمين گوهر ناپيدايي است
 كه رسولان همه از تابش آن خيره شدند
پي گوهر باشيد
 لحظه ها را به چراگاه رسالت ببريد
 و من آنان را به صداي قدم پيك بشارت دادم
 و به نزديكي روز و به افزايش رنگ
 به طنين گل سرخ پشت پرچين سخن هاي درشت
و به آنان گفتم
 هر كه در حافظه چوب ببنيد باغي
صورتش در وزش بيشه شور ابدي خواهدماند
 هر كه با مرغ هوا دوست شود
 خوابش آرامترين خواب جهان خواهد بود
آنكه نور از سر انگشت زمان برچيند
 مي گشايد گره پنجره ها را با آه
زير بيدي بوديم
برگي از شاخه بالاي سرم چيدم گفتم
چشم راباز كنيد آيتي بهتر از اين مي خواهيد ؟
مي شنيدم كه بهم مي گفتند
سحر ميداند سحر
سر هر كوه رسولي ديدند
ابر انكار به دوش آوردند
باد را نازل كرديم
تا كلاه از سرشان بردارد
خانه هاشان پر داوودي بود
چشمشان رابستيم
دستشان را نرسانديم به سرشاخه هوش
جيبشان را پر عادت كرديم
خوابشان را به صداي سفر آينه ها آشفتيم

سهراب سپهری


 

2 نوشته شده دوشنبه دهم مهر 1385ساعت 23:15  توسط علي رجب پور نخجیری   |