در بهت شب یکی بوف ، آهسته خواند.
در بار عام ماه ، غمگین ستاره ای غریب ، آهی کشید و مرد !
غوکی به برکه جست
مرغی به آسمان پرید.
در آنطرف تری در زیر یک درخت ، بر تپه ای بلند ، آنجا که ماه می لمد بر تکیه گاه خویش ،
گرگی به زوزه دهشتزای خود ، خواب هزار بره آغل مکان را ، ز سر ربود .
شبگرد باد پر نهیب ، در جنگل بلوط ، می رفت در میان شاخه ها ، لرزاند هرچه بود.
جانکاه حالتی بود و پرترس ساعتی ، هر کس که می گذشت از جنگل کبود.
در این شبی که بود ، در وحشتی که داشت ، یک راه بی فراز ، یک راه بی فرود ، در پهنه زمین
راهی به یک کلبه داشت .
دستان سرنوشت ، پر رمز و بی گذشت ، یک قصه می نوشت .
در کلبه یکنفر ، خسته ز لحظه ها ، تنها تر از خدا ، آرام و منتظر در فکر یک سفر ، رفتن به ناکجا .
تا کی توان نشست خاموش و بی سوال ، تا کی توان ندید رویای بی زوال ؟
آری که زندگی آغاز رفتن است . رفتن، جدا شدن از خواهش تن است .
یک مرغ ناله کرد
یک شب پره بسوخت
یک شمع گریه کرد ، باز یک ستاره مرد .
در اوج آسمان راهی به جا نبرد !!
غمگین شد و گریست آن مرد پر سوال ، جانش به لب رسید از فرط یک سوال .
یک همهمه شنید !
از جای خود پرید ، با کوششی مزید ، رو سوی در دوید !
شبگرد پر نهیب از پا فتاده بود ، آن جنگل کبود یکسر ترانه بود !
یک کهنه تن بلوط ، با عود و دف سرود :
ای راهی سفر ، تروال* کوچکی از جان من ببر.
در راه این سفر از قله ها گذر .
از جاده ها نرو !
جاده نشان عادت است . از عادتی شدن ، ای همنفس حذر .
آن پیر تن بلوط در بغض خود شکفت .
با لحظه ای درنگ ، قصه دوباره گفت :
در پشت شهر شب ، بعد از هراس و تب
یک آشنا توراست همواره منتظر !
یک آشنا ، صبور ، از سالهای دور !
او رهنمای توست ، تا سرزمین دوست
اینها کلام اوست ، از لحظه نخست !
رازی که یک هزار ، سال از شنیدنش ، در جان من نشست ، روح از تنم بشست !!!
بعد از دمی سکوت ، با عجز و لابه گفت :
ای راهی سفر ، بعد از فراغتت از کوشش و خطر
از جانب بلوط ، در سرزمین دوست ، صد چشم اشک بار ، بر خاک او ببار
تروال کوچکم در خاک او بکار...
-----------------------------------
* تروال = شاخه نازک درخت