تبليغاتX
گاهي از من ياد كن،وقتی لادنها را ديدی .،وقتی پرستو ها آمدند .وقتی مهتاب برگونه هايت، بوسه می زند . من درشرق نگاه تو ، بر احساسی مبهم ،به سیاحت خدا نشسته ام .آری ،آری، من درکنار توام و شاید در طلوعی دیگر ،کسی چه می داند ؟برکنار ساحل نیل به تماشای سعی رود،برای رسیدن ،نشسته ایم ! ای همسفر دیر آشنای من ،یادکن ازمن وقتی لادن ها را دیدی . شبهاي لاهيجان
شبهاي لاهيجان
NEVERLAND
 

در بهت شب یکی بوف ، آهسته خواند.

در بار عام ماه ، غمگین ستاره ای غریب ، آهی کشید و مرد !

غوکی به برکه جست

مرغی به آسمان پرید.

در آنطرف تری در زیر یک درخت ، بر تپه ای بلند ، آنجا که ماه می لمد بر تکیه گاه خویش ،

گرگی به زوزه دهشتزای خود ، خواب هزار بره آغل مکان را ، ز سر ربود .

شبگرد باد پر نهیب ، در جنگل بلوط ، می رفت در میان شاخه ها ، لرزاند هرچه بود.

جانکاه حالتی بود و پرترس ساعتی ، هر کس که می گذشت از جنگل کبود.

در این شبی که بود ، در وحشتی که داشت ، یک راه بی فراز ، یک راه بی فرود ، در پهنه زمین

راهی به یک کلبه داشت .

دستان سرنوشت ، پر رمز و بی گذشت ، یک قصه می نوشت .

در کلبه یکنفر ، خسته ز لحظه ها ، تنها تر از خدا ، آرام و منتظر در فکر یک سفر ، رفتن به ناکجا .

تا کی توان نشست خاموش و بی سوال ، تا کی توان ندید رویای بی زوال ؟

آری که زندگی آغاز رفتن است . رفتن، جدا شدن از خواهش تن است .

یک مرغ ناله کرد

یک شب پره بسوخت

یک شمع گریه کرد ، باز یک ستاره مرد .

در اوج آسمان راهی به جا نبرد !!

غمگین شد و گریست آن مرد پر سوال ، جانش به لب رسید از فرط یک سوال .

یک همهمه شنید !

از جای خود پرید ، با کوششی مزید ، رو سوی در دوید !

شبگرد پر نهیب از پا فتاده بود ، آن جنگل کبود یکسر ترانه بود !

یک کهنه تن بلوط ، با عود و دف سرود :

ای راهی سفر ، تروال* کوچکی از جان من ببر.

در راه این سفر از قله ها گذر .

از جاده ها نرو !

جاده نشان عادت است . از عادتی شدن ، ای همنفس حذر .

آن پیر تن بلوط در بغض خود شکفت .

با لحظه ای درنگ ، قصه دوباره گفت :

در پشت شهر شب ، بعد از هراس و تب

یک آشنا توراست همواره منتظر !

یک آشنا ، صبور ، از سالهای دور !

او رهنمای توست ، تا سرزمین دوست

اینها کلام اوست ، از لحظه نخست !

رازی که یک هزار ، سال از شنیدنش ، در جان من نشست ، روح از تنم بشست !!!

بعد از دمی سکوت ، با عجز و لابه گفت :

ای راهی سفر ، بعد از فراغتت از کوشش و خطر

از جانب بلوط ، در سرزمین دوست ، صد چشم اشک بار ، بر خاک او ببار

تروال کوچکم در خاک او بکار...

-----------------------------------

* تروال = شاخه نازک درخت  

 

 

2 نوشته شده دوشنبه ششم آذر 1385ساعت 19:11  توسط علي رجب پور نخجیری   |