
اي ساقي شهرآشوب
اي مست قسم خورده
ايثار و سبكبالي از عاشق بي سرجو
ره را زکجاجویی
این صومعه ها خالیست !
خون دو سه صد عارف
پيراهن الوان است
رنجي به خود اي بالغ
از بهر مراد خويش
جامي ز سر خواهش
اشكي ز سر تسليم
شوقي ز سر ديدار
اي خوب خيال انگيز
سوداي مهين داري ؟
اي دل همه پوشيده
اين نكته به جان حك كن
چون آب زلالين شو
چون باد سفر سركن
خورشيد صفت باش و چون ماه ، شبانگه را از روشني مملو كن .