تبليغاتX
گاهي از من ياد كن،وقتی لادنها را ديدی .،وقتی پرستو ها آمدند .وقتی مهتاب برگونه هايت، بوسه می زند . من درشرق نگاه تو ، بر احساسی مبهم ،به سیاحت خدا نشسته ام .آری ،آری، من درکنار توام و شاید در طلوعی دیگر ،کسی چه می داند ؟برکنار ساحل نیل به تماشای سعی رود،برای رسیدن ،نشسته ایم ! ای همسفر دیر آشنای من ،یادکن ازمن وقتی لادن ها را دیدی . شبهاي لاهيجان
شبهاي لاهيجان
كودك آشنا

ومن لحظه اي را درنگ و دمي را سكوت ، نفسي هم بيداري ، ضربه اي كه رمق از من ستود

جرقه اي از شراره ي رحمت ومن گوش فرا دادم ، ضجه كودكي را ، كودك آشنايي را از ابديت

و با من محشور و من ميشناسمش ...

كودك من كه در كوران ، در روزي كه نه زمان كه نه مكان كه ياد دوران در ركود بود و سقوط !

گمشده اي مظلوم و بيگناه و دردمند كه لحظه اي پيگرد و نگراني مرا برنينگيخت و دلشوره اي

حتي درنگي ...!

اما اكنون ، از اين دم ، از امروز صبحگاهان تا شامگاهان ، صورتك معصومش را با چشمه اي

از نور خواهم شست ، خواهم زدود و در آغوشم تا ابديت خواهم فشرد و همه رنجها و ستمها

و خيانتها را با جوهري از همه ايمانم همه ايثارم ، ارزانيش خواهم داشت ، تا بزرگ شود ، قد كشد

و دست بر عرش برد . 

2 نوشته شده چهارشنبه چهارم مهر 1386ساعت 21:27  توسط علي رجب پور نخجیری   |