ومن لحظه اي را درنگ و دمي را سكوت ، نفسي هم بيداري ، ضربه اي كه رمق از من ستود
جرقه اي از شراره ي رحمت ومن گوش فرا دادم ، ضجه كودكي را ، كودك آشنايي را از ابديت
و با من محشور و من ميشناسمش ...
كودك من كه در كوران ، در روزي كه نه زمان كه نه مكان كه ياد دوران در ركود بود و سقوط !
گمشده اي مظلوم و بيگناه و دردمند كه لحظه اي پيگرد و نگراني مرا برنينگيخت و دلشوره اي
حتي درنگي ...!
اما اكنون ، از اين دم ، از امروز صبحگاهان تا شامگاهان ، صورتك معصومش را با چشمه اي
از نور خواهم شست ، خواهم زدود و در آغوشم تا ابديت خواهم فشرد و همه رنجها و ستمها
و خيانتها را با جوهري از همه ايمانم همه ايثارم ، ارزانيش خواهم داشت ، تا بزرگ شود ، قد كشد
و دست بر عرش برد .