روزها و هفته ها و ماهها ... به سرعت می گذرند و من هر شب تصمیم میگیرم فردا زودتر بیدار
شوم و در باره خیلی چیزها فکر کنم ! اینکه تا امروز را چطور گذرانده ام ؟
خوب بودم یابد ؟!
آیا توانسته ام در دنیا تغییری به اندازه یک سلام ایجاد کنم یانه ؟
آیا بعد از عبور سایه من از روی لحضه های پر حوصله زمین هیچ گلی خواهد روئید؟
...
دستهایم خالیست و تصمیمم مدام در غفلتی رعب آور میشکند!
باز فردایی دیگر ،که اگر بخت یارم باشد و گلدان شیشه ای دلی دیگر را نشکنم!
ثانیه ها در هجومی بیرحمانه و ...
ومن هنوز غفلتهایم را نیز اعتراف نکرده ام .(اشک)
فردا صبح زودتر بیدار خواهم شد...!
