تبليغاتX
گاهي از من ياد كن،وقتی لادنها را ديدی .،وقتی پرستو ها آمدند .وقتی مهتاب برگونه هايت، بوسه می زند . من درشرق نگاه تو ، بر احساسی مبهم ،به سیاحت خدا نشسته ام .آری ،آری، من درکنار توام و شاید در طلوعی دیگر ،کسی چه می داند ؟برکنار ساحل نیل به تماشای سعی رود،برای رسیدن ،نشسته ایم ! ای همسفر دیر آشنای من ،یادکن ازمن وقتی لادن ها را دیدی . شبهاي لاهيجان
شبهاي لاهيجان
آیه رهایه

نمیدانم ! شاید پاسخت را ننویسم ، ولی یقین دارم که پرسشت را خوب میفهمم !

من دستهای مهربان خدا را دیدم که از غصه های بی پایان کودکی که

هنوز دروغ گفتن را نمیفهمید کبوتری ساخت که

در آسمان سرزمینم بی غصه پرواز کند !

 مرزی نیست !

فاصله ها در حجم پرطپش نیاز ، هر روز خنده دارتر می شوند !

نماز ...؟!

نماز ، آخرین توقفگاه نیاز من بود !

 بالهایم را ببین ... برای پرواز لحظه ها را با نجوای نسیم وضو میگیرد !

و رهایی آیتی است که پریدن را باور کنیم .

 این تمام آن چیزیست که کودکانه دوستش دارم .

 شاید در هذیانهایم پاسخی یافتی !

2 نوشته شده دوشنبه بیست و نهم مهر 1387ساعت 18:40  توسط علي رجب پور نخجیری   | 

شادی
 

در کتیبه داریوش نوشته شده است:

خدای بزرگ است اهو را مزدا،که این زمین را آفرید،که آن آسمان 

را آفرید،که مردم را آفرید،که شادی را برای مردم آفرید ...

2 نوشته شده دوشنبه بیست و دوم مهر 1387ساعت 23:9  توسط علي رجب پور نخجیری   |