تبليغاتX
گاهي از من ياد كن،وقتی لادنها را ديدی .،وقتی پرستو ها آمدند .وقتی مهتاب برگونه هايت، بوسه می زند . من درشرق نگاه تو ، بر احساسی مبهم ،به سیاحت خدا نشسته ام .آری ،آری، من درکنار توام و شاید در طلوعی دیگر ،کسی چه می داند ؟برکنار ساحل نیل به تماشای سعی رود،برای رسیدن ،نشسته ایم ! ای همسفر دیر آشنای من ،یادکن ازمن وقتی لادن ها را دیدی . شبهاي لاهيجان
شبهاي لاهيجان
خواهم شکفت
 

روزها از پس هم می آیند و من برای شکفتن لحظه شماری میکنم !

به گل شب بویی که امسال عید در باغچه کاشته ام خیره می مانم .

ریشه هایم عمیق نیست .

ساقه ام قوت ندارد.

برگهایم طراوت را به زردی داده است .

اما من همچنان منتظر شکفتنم !

چه خیال عبثی است این !

قاصد پیری بر شاخه های نحیفم نغمه سپیدی را می سراید و آهنگ محزونش

در اوجی جانسوز خبر از رفتن دارد.

هنوز فرصتی هست !

خواهم شکفت !

به تردید هایم خو کرده ام و آرزوهایم زنجیرهای طلایی اسارتم گشته اند.

سلحشوری را از خاطر برده ام ...

... ولی هنوز تصویری مبهم از کودکی های روحم مرا به امید پیوند می دهد.

به معمای نیوتن نگاه کردم !

درخت گفت : این سیب از آن تو، شاید دنیایت قشنگتر شود!

اما من هنوز به سخاوت سیب شک دارم!!!

.....

.......

شاید ...!؟

شاید قضاوت مرا از دوستی ها محروم میکند !

شاید هم دوستی مرهم  زخم  قضاوتهای من است !؟

.

.

.

کودکی می خندد!

 

 

2 نوشته شده چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388ساعت 19:19  توسط علي رجب پور نخجیری   |