روزها از پس هم می آیند و من برای شکفتن لحظه شماری میکنم !
به گل شب بویی که امسال عید در باغچه کاشته ام خیره می مانم .
ریشه هایم عمیق نیست .
ساقه ام قوت ندارد.
برگهایم طراوت را به زردی داده است .
اما من همچنان منتظر شکفتنم !
چه خیال عبثی است این !
قاصد پیری بر شاخه های نحیفم نغمه سپیدی را می سراید و آهنگ محزونش
در اوجی جانسوز خبر از رفتن دارد.
هنوز فرصتی هست !
خواهم شکفت !
به تردید هایم خو کرده ام و آرزوهایم زنجیرهای طلایی اسارتم گشته اند.
سلحشوری را از خاطر برده ام ...
... ولی هنوز تصویری مبهم از کودکی های روحم مرا به امید پیوند می دهد.
به معمای نیوتن نگاه کردم !
درخت گفت : این سیب از آن تو، شاید دنیایت قشنگتر شود!
اما من هنوز به سخاوت سیب شک دارم!!!
.....
.......
شاید ...!؟
شاید قضاوت مرا از دوستی ها محروم میکند !
شاید هم دوستی مرهم زخم قضاوتهای من است !؟
.
.
.
کودکی می خندد!