
نمیدانم ! شاید پاسخت را ننویسم ، ولی یقین دارم که پرسشت را خوب میفهمم !
من دستهای مهربان خدا را دیدم که از غصه های بی پایان کودکی که
هنوز دروغ گفتن را نمیفهمید کبوتری ساخت که
در آسمان سرزمینم بی غصه پرواز کند !
مرزی نیست !
فاصله ها در حجم پرطپش نیاز ، هر روز خنده دارتر می شوند !
نماز ...؟!
نماز ، آخرین توقفگاه نیاز من بود !
بالهایم را ببین ... برای پرواز لحظه ها را با نجوای نسیم وضو میگیرد !
و رهایی آیتی است که پریدن را باور کنیم .
این تمام آن چیزیست که کودکانه دوستش دارم .
شاید در هذیانهایم پاسخی یافتی !